منوچهر خان حكيم

219

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نظر كرد طرفه جوانى را ديد كه در پيش او نشسته است . حيران جمال او شده گفت : اى جوان ! هيچ نترسيدى كه بدينجا آمدى ؟ شهزاده گفت : آمدم اين طلسم را درهم شكنم . دختر گفت : هيهات ، هيهات ، اين طلسم را كه تواند شكست ؟ بدان كه جادويى دارندهء اين طلسم است ، او را افسوس نام است كه در سحر عديم المثال است و دمادم « 1 » است كه برسد ؛ هرگاه شما را ببيند ، دمار از روزگار تو برمىآورد . ايشان در اين سخن بودند كه آواز جادو برآمد ، دختر در دم خوابيده پرده را بر روى خود كشيد . اما جادو رسيد ، آدميزادى را ديد كه در منزل او ايستاده است ، حيران شده بانگ بر او زد كه : اى آدميزاد خيره‌سر ! تو چگونه در اينجا آمدى ؟ مگر نمىدانى كه مالك اين سرزمين افسوس جادو است كه تمام نامداران گيتى چون نام من مىشنوند ، زهرهء ايشان در ملك بدن آب مىشود ؟ آنگه حمله بر شهزاده كرد . عبد الحميد دلاور دست به قبضهء شمشير آبدار كرده بر جانب افسوس دويده ، دست بالا برد كه بر افسوس زند . جادو اسمى خوانده دست شهزاده در بالا خشك شد . بعد از آن جادو نهيب داد به شاگردان خود كه آمدند دست و گردن شهزاده را بستند و افسوس رفته بر جاى خود قرار گرفت . چون چند جامى مى خورد ، امر كرد تا شهزاده را دست بسته آوردند در برابر او بازداشتند . جادو بر سراپاى او نظر كرد ، چون چشمش بر جمال شهزاده افتاد ، به كرم خدا عاشق و نگران شهزاده شد . در دم جامى پر كرده شهزاده را گفت : بنشين . شهزاده قرار گرفت . جادو گفت : سر پيش‌آور و اين جام را بنوش . شهزاده ديد او تكليف به مى خوردن كرد . گفت : من بندى توام و بندى را مى خوردن چه حظّ است ؟ جادو اشاره كرد تا دست او را گشودند ، او را آورده در پهلوى خود نشانيد و گفت : اى جوان ! اگر تو دست در گردن من كنى ، من تو را پادشاه مغرب و مشرق كنم ؛ چرا كه از دست من مىآيد كه آنچه براى من باشد ، چنان كنم . شهزاده [ با خود ] گفت : اگر من گردن شقى كنم ، او بلايى بر سر من خواهد آورد . اولى آن است كه با او از نرمى درآيم تا ببينم كه چون خواهد شد . شهزاده گفت : اى بانو ! بهتر از

--> ( 1 ) . دمادم : وقت وقت .